قصه عشق
قصه عشق...
در ميان جبهه با ياران بودم اما گويي بغضي در گلويم احساس تنگي مي كرد انگار ابن دنيا برايم تنگ بود در ميان
دوستانم بودم در نمازم آرزو كردم كه فردا را نبينم و فردايم را هديه كرده به دوستانم
فردا رسيد و بعضي از آنها در خون خود تپيدند و دعوت حق را لبيك گفتند

عده اي هم رفتند اما بي نشان...

و عده اي هم ماندند تا رنج دوران را تحمل كنند
و شايد ما حرمت آنها را نشكنيم...

و آنها مي سوزند ولي ما نمي فهميم آنها دردي هستند كه در سينه زمين خفته است...
اما قصه عشق من و تو چيست....؟





هر دشمنی که به تو چپ نگاه کند خار میکنم